این چند وقت حالم بد است، قبل از اینکه دی کی کنم البته میدانستم. هفته ی پیش به بچه ها گفتم حال من دارد بد میشود. ظاهرم خوب بود اما میدانستم درونم آتشی زیر خاکستر است. ناخودآگاهم قلمرو قدرتمند خود را دارد. مثل جنگنده های بی2 در یک شب تاریک که نور ماه نیز دیده نمیشود میآیند و تلی از خاکستر تحویلت میدهند. بی2های من البته چندان رادارگریز نیستند. همین چند وقت پیش که فهمیدم نبردی در کمین است امواج جنگنده ها را در صفحه دیده بودم؛ بوی عرقم تغییر کرده بود. امروز پسِ مدتها پیرهن آبی کمجانم را پوشیدم. شبها تا صبح در خواب داد میزنم و صبحها تا شب شرمگینِ مزاحمت خواب هم اتاقیها. دلم نمیخواهد بودن را. شیرکاکائو اثری ندارد به طبع وقتی که آسنترا هم بی اثر است. تنها وقتی سه تار در دستم است کمی آرامم. دوست ندارم به تابستان داغ گذشته برگردم. از خودم و افکارم وحشت دارم. ظهری در خوابگاه یکی از بچه ها که برادرش در طول اعتراضات با وضعیت فجیعی دستگیر شده به معنای واقعی کلمه فروپاشی روانی کرد... هر روز برگی روی زمین می افتد. میدانم آن پسر 19 ساله ای که همه ی جرمش گرفتن 15 تومن پول برای چرخاندن قمه در هواست حکم اعدام خواهد گرفت. چه کلمه ی چرکی؛ محاربه! من نیز بیزارم و خشمگین و مدام در حال فرو خوردنم تا مثل آن دختر بیچاره نپاشم فحش به در و دیوار این ماتمکده. آقاجواد میگوید طبیعت ما در تولید ارزش است چون درخت که برگ میدهد و خب آقاجواد من آن درختی هستم که در زمستان خفته...