ماتمِ سروِ قدشان
يكشنبه, ۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۳:۱۷ ق.ظ
در انتهای تاریکی شب نشستم روی تخت یاسی و اشک ریختم؛ برای همکلاسیمان، برای سرمایی که این روزها استخوان همه مان را سوزانده، برای تنهایی مان، برای بابای سپهر، برای کبودی تن بچه ها و خلاصه برای خودمان.
به یاسی میگویم پارسال این موقع فکر میکردم خدا مرا نمیبیند، امسال فکر میکنم هیچکداممان را نمیبیند.
۰۴/۱۱/۰۶
خب جوری زندگی کن ببینه