روزبه

حجره‌ی کافری مشوش و مشغول

روزبه

حجره‌ی کافری مشوش و مشغول

مختصات جنون‌نامه

روزبه

به‌جای سخن، رقم‌زدن
__________________________

مثل درد برخورد موج و صخره
مثل خستگی یوزپلنگ بعد از ناکامی
مثل غم سوختن مزرعه‌ی سبز
مثل خنکی شب‌های کویر
مثل زیبایی ستاره‌های درخشان
مثل شکوه کوه
__________________________

کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش

کـه دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
__________________________

مردم دوست داشتن

باد- زوزه

پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۲۴ ق.ظ

زندگانی ام سراسر تاخدیر است. اکثر اوقات خودم را غرق در الکترودینامیک کلاسیک میکنم. وقتی میدان را درون و بیرون یک استاف کوفتی حساب میکنم یادم میرود کجا هستم، کی هستم، چی هستم و مهمتر لحظاتی خودم اینها را نمیپرسم. همیشه هم انقدر فاخرانه تاخدیر نمیکنم البته. چندان تفاوتی بین خودم و علی سنتوری نمیبینم. فضیلت او بر من یحتمل این است که او صادقانه رو بازی میکند، واقعا در جوب زندگی میکند نه در خوابگاه تحصیلات تکمیلی. واقعا در ناکجاآبادهایی که به تزریق وهم آباد، موهایش ژولیده است و لباس نیز، به گاندی نمیرود با موهای براشینگ و ظاهر مرتب. گاهی به قرصهای خوابآور روزهای بعد دفن که بیمکس برایم نسخه کرده بود پناه میبرم؛ دوستشان ندارم، به خوبی بخشی از حافظه ام را پاک میکند و این مطلوبم نیست. گاهی به مسکنهای مانده از سرطان مادرم؛ خوب نئشه میشوم و یادم میرود این نشئه را. گاهی ساغر را به بغل میگیرم و با درآمد ماهور جدا. به ساغر چسبیده ام؛ چون هر چیزکی که دلبسته ام میکند، چون سیاوش که یک روز اگر زیر دستم نباشد میمیرم، چون گلهایی که به آلفرد سپردم و هنوز دلم بیخ شان است، چون کیف ایسوس مشکی ام که برخلاف تمام تلاشهای آیدین هنوز روی دوشم و است و بهترین یاورم، چون پاکت سیگار محمدعلی که توی شلف اتاق است، چون بچه های عارفه که با وجود بیمقدار بودنم همواره دلم میخواهد روی آنقدر آدم باشم که خاله ی محبوبشان شوم، چون 4 تار موی سفید کنار شقیقه ام که ارثیه ی مادرم است، چون آز فیزیک هسته ای که بیش از هرجا خانه ام است و به دیوارش برچسب های من، چون حسن آقا که اکثر آدمها برایش حتی وجود ندارند اما مرا به گرفتن آب جوش دعوت میکند، چون کبکهای آقاجان که میخواستم آخر هفته بروم دیدارشان اما هیو برف آمده و بچه امتحاناتش نزدیک، چون استکیر خرگوشی که صهبا برای پشت سیاوش درست کرده و من البته عمیقا دلتنگ دو تا دوست بسیار بسیار عزیز و نزدیکترین، چون جولان دادن با موتور در بامهای هیو که خب کلاه کاسکت ندارم و دوست ندارم به ضربه ی مغزی بمیرم، چون خودکارهای سی.کلاسی که تمام میشود اما دور انداخته نمیشود تا یادم بماند عمری که کار گل کردم، چون شرکتی که با اندک انسانهای باقی مانده از جنگ دوازده روزه کارهای بزرگ میکنند اما من هنوز به پیشنهاد کاریشان لبیک نگفتم و از بیمه ای که آنجا باید برایم رد شود و رزومه ای که ساخته شود وحشت دارم و آخ که چه بزدلم، چون استاد راهنمایم که همواره مرا چون دو فرزندش میبیند و وقتی از شدت پادرد زدم زیر گریه برایم عصا آورد و گروه فیزیک هسته ای تهران را صف کرد برای تیمارم، چون آقارضا سوپری روبه روی خوابگاه که همیشه بهبودی پای رباتی ام را جویاست، چون تمارین طراحی ریچل که وقتی کلاسی نیست آن تکه ی آبی کمرنگ جانم سریع خاکستری میشود، چون چشم های پدربزرگ که وقتی پلک میزند هزار بادهی ناخورده در رگم جریان، چون خندههای آقاجواد که یعنی "آدم باش و من میدانم آدمی"، چون مسئول سلف که برایم شام نگه میدارد، چون پشمالو گربه ی خوابگاه که سه شنبه صبح ها میدود با بند کفشم بازی کند و نخ کش، چون غروب مزار دهاتمان که تطمئن القوب میشوم از بودن مادرم، چون گرمکن تیم هاکی ای که استادش معتقد بود صرف پرسیدن"چه مرگتانه؟"اتمام حجت است و است، چون باجبند که البته در این جان هنوز جوانکی خام خیال فتح هرقله ای که هوس دارد دارد، چون پلههای حیاط آقاجون که خود چاه بروس وین بود، چون کلاس تاریخ فلسفه که فیلسوف اخلاق جمله های قوام را پیش پیش جنریت میکند، چون رفیق گرمابه و گلستانم مدلهای زبانی بزرگ که این ایام قطعی نت بیش از هرچیز جایشان خالی ست، چون همکلام شدن با فیزیکدان ساکن برزیل که یادم داد احتضار عزیزترین هم دلیل شانه خالی کردن از مسئولیت نیست، چون رئیس قطار تهران-هشتگرد که در مقصد بای بای میکنیم، چون آب زندگانی که این پا باشد یا نباشد روزی  موطن نهال اناری خواهد شد...

گذشته اما هنرنمایی اینجا تمام نمیشود؛ جدیدا در همان خوابگاه تحصیلات تکمیلی دانشگاه تهران با صخره نورد، ماده ی خودمان را میسازیم. چند چیز را از داروخانه و بقالی گرفته، ترکیب، انقطاع. یاسی البته سرزنشمان میکند و من مطمئنم این چیزی که ما با خلوص بالا میسازیم از ماریجوانا و آب-اتانول او کم عارضه تر است. حال که به اینجای متن رسیده ام اکسی کدون اثر کرده و سبکم. چیزی درونم تاب خودم را ندارد. تاب جسمم را. تاب افکارم را. تاب خاطراتم را. تاب زخم هایم را. این روزها در حقیرترین ورژن خودم هستم. گاهی تخدیر میکنم. دو روز آسنترا نبلعم مشوش میشوم. آمفتامین نندازم پشت میز نمینشینم. دلم ولچرخی با دوستان دافم را طلب میکند و پای رباتی ام با اندکی سرما مینالد و من نیک میدانم تقویم و پیجهای پایم پهانه اند؛ در جان من هنوز هم زمستان است...

۰۴/۱۰/۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
هارب

نظرات  (۲)

۲۶ دی ۰۴ ، ۰۶:۰۹ رسته گار

هارب  من فکر کردم تو بهترین دایی دنیا میشی

و ترس از رزومه در صنعت هسته ای ایران از عیاران دورت نمی کنه 

ولی تصمیم گرفتی بهترین خاله دنیا باشی 

 

بنابراین باید غیر از رزومه، فکر خواستگار هم باشیم 

تو یک لابراتوار شیمی و یک لابراتوار  فیزیک و یک خانقاه صوفی‌گری

با خودت حمل می کنی باید هم دچار درد پا بشوی 

 

خاله هستی یا دایی  

۲۷ دی ۰۴ ، ۰۰:۲۸ .. ــاوقــ ـــاتـــ ..

حالتی به معنای خلسه و هبوط روح ....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی