ظهری پیش از اینکه عازم تهران شوم مادر آرسین پرسید:«جاییت درد میکنه؟» و من به ظاهر خندیدم و گفتم نه. چشمان خبرچینم اما فیالفور پر آب شدن و من با چایی جهیدم بیرون.
مختصات جنوننامه
ظهری پیش از اینکه عازم تهران شوم مادر آرسین پرسید:«جاییت درد میکنه؟» و من به ظاهر خندیدم و گفتم نه. چشمان خبرچینم اما فیالفور پر آب شدن و من با چایی جهیدم بیرون.
شاید زیست در یک جامعهی عقبمانده ممکن باشد اما وقتی نزدیکترین حلقههای لاجرم ارتباطیات هم عقبمانده باشند؛ هوف..!
از تک تک افرادی که فردای خودکشیام با تحیر از یکدیگر میپرسند:«چرا؟»، متنفرم.