روزبه

حجره‌ی کافری مشوش و مشغول

روزبه

حجره‌ی کافری مشوش و مشغول

مختصات جنون‌نامه

روزبه

به‌جای سخن، رقم‌زدن
__________________________

مثل درد برخورد موج و صخره
مثل خستگی یوزپلنگ بعد از ناکامی
مثل غم سوختن مزرعه‌ی سبز
مثل خنکی شب‌های کویر
مثل زیبایی ستاره‌های درخشان
مثل شکوه کوه
__________________________

کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش

کـه دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
__________________________

مردم دوست داشتن

 

به یوکابد دیروز پیام دادم. بلافاصله زنگ زد:

+چته؟ چه مرگته

 (این آدم‌های حسی و شنونده عجیب دوست‌داشتنی هستند.)

-بقول بایرام تو اخراجیا این سوال چته رو حاج‌آقا هم ازم پرسید نمی‌دونستم.

شرایط مشابه من داشت. حتی یوکابد هم در این مباحث مسئله‌دار است

یک سوال اما میان مکالمه‌ی‌مان اذیت کننده بود. "تو چرا؟". افراد توقع ندارد #تو برایت سوالی پیش بیاید.

"تو" نباید بپرسی خدا هست یا نه

"تو" نباید در توحید شک کنید

"تو" نباید در اسلام و ادیان شک کنی

"تو"...

این توقع مردم عجیب برایم عجیب است. حدس هم می‌زدم زین سبب هنوز علنی نکردم و شخصی را خبردار نکردم که آره "من" هم حق پرسش دارم. نمی‌شود برچسب حزب‌اللهی به امثال من زد و تمام.

یوکابد البته هم درد بود. او اگر حرفی زده یا سوالی کرده اولین جواب این بوده: تو چرا. گویا دختر آیت‌الله ها حق تشکیک ندارند. البت امروزه جامعه به گونه‌ای شده که هیچ‌کس حق تشکیک ندارد. باور ندارید بنگرید آپ و صداوسیما و منبری‌ها و.... را.

ولی جماعت باور کنید مردم #حق دارند

حق شک

حق انتخاب

حق تفکر

و...

حرف اما رسید به آن‌جایی که باید

+چرا نمیری پیش بابا؟

-مگه حاج‌آقا هنوز ملاقات مردمی دارن؟

+آره چهارشنبه‌ها هنوز هست. منتها محدود تره. از 2 روز قبلش بهم زنگ بزن.

... در دلم حرف می‌زنم: اما الان وقت رفتن به دفتر نیست. خطرناکه. عمل مامان نزدیکه...

+ببین الان شرایط اومدن به دفتر رو ندارم. تو نمی‌تونی برام از حاج‌آقا بپرسی؟

-باشه. فقط من الان تهرانم. آخر هفته برمی‌گردم خونه. اشکال نداره؟

+نه آقا حله. ممنونم

 

چند روز دیگر صبر کنم احتمالا کمی ذهنم آرام شود. این بین نگرانم سوالات و حالاتم را یوکابد می‌تواند برای طبیب بگوید یا نه. خودم هم در وصف احوالم عاجزم!

 

موج و صخره

هارب
۱۳ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۱۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

خدا

خلقت

خالقیت

پارادوکس

نظم

تصادف

احتمال

بیگ بنگ

ابتدا

دور

 

 

هزاران افکار عجیب و غریب روی مغزم رژه می‌روند.

روی تخت دراز کشیده‌ام و به دیوار خیره شده‌ام. انتهای این همه سوال چیست؟ اصلا این سوالات جواب دارند؟ اگر نداشته باشند چه؟ و...

دیگر بس است. بیش از این نمی‌توانم بنشینم و صبر پیشه گیرم! باید پاسخی پیدا کنم. حتی اگر آن پاسخ بی‌جواب باشد. باید حرکت کرد. باید چاره‌ای اندیشید.

به یوکابد پیام می‌دهم. می‌دانم پاسخ یا راه دست‌یابی به پاسخ را ندارد. اما یحتملا این جواب‌ها نزد پدرش باشد. 

 

باید دید و منتظر بود...

هارب
۱۲ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۱۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

صبح روز عرفه شنیدم که رهبری گفته هرکس دعای عرفه را از اول تا آخر به دقت بخواند متحول خواهد شد. از اسم دعا هم بر می‌آید چنین اتفاقی. من هم که در کافرترین حال ممکنم با خود گفتم بگذار بخوانیم ببینیم چه می‌گوید خدای‌شان.

عصری نشستم و قفل گوشی را باز کردم

 

 راستی کی قفل دل‌ها و ذهن‌ها باز می‌شود؟

 

مفاتیح را باز می‌کنم.

الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِى لَیْسَ لِقَضائِهِ دافِعٌ

 

هم خنده‌ام گرفته و هم متعجبم. خنده از جهت اینکه ستایش و حمد کسی را می‌گویم که در وجودش شک دارم. تعجب می‌کنم از صفات و الفاظ بیان شده در دعا. عجیب، عجیب است!

چند سالی‌ست مقیدم دعا را با معنی بخوانم. اصلا در کتم نمی‌رود ثنایی گویم که نمی‌دانم و چیزی بخواهم که نمی‌خواهم؛ ملت به من می‌گویند عجیب!

با هر جمله از دعا مغزم یک انقلتی می‌اورد. سعی می‌کنم تحمل کنم و پیش روم تا اینکه می‌رسم به جمله‌ی "أَشْهَدُ بِالرُّبُوبِیَّةِ لَکَ مُقِرّاً بِأَنَّکَ رَبِّى" این‌جا دیگر نمی‌توانم مغزم را حریف شوlم؛ حق هم دارد نمی‌شود که در منتها الیه شک و نیهیلیسم باشی و از آن طرف بنشینی به ربوبیت سوگند بخوری. وقتی در خالقیتش ماندی چگونه به ربوبیت سوگند می‌خوری؟! از طرفی مگر راستی و صداقت از همان ارزش‌های پاک انسانی نبود؟ 

4-5 سال پیش بود که در قرائت حمدهایم سر نماز به این مشکل برخورده بودم. دروغ‌گویی در محضر کسی که معتقد باشی حاضر و ناظر بر تمامی اعمال است آن هم سر نماز: ایاک نعبد و ایاک نستعین. وقتی در سربالایی‌های زندگی در خانه‌ی هر صغری و کبری‌ای می‌رویم دیگر چه معنی دارد این اکاذیب؟ این‌ها برای منی که اذیت شدن نوجوانی را سر خواندن آیه‌ی "ایاک نعبد و ایاک نستعین" دیده‌ام سخت است. اصلا قابل هضم نیست جماعتی که تمامی عمر خود را شهادت می‌دهند به وحدانیت خدایی که به وجودش سر سوزنی ایمان ندارند که اگر داشتند وضعیت این نبود و راه ایمان آوردن هم زاد و ولد نیست!

خلاصه این بخش که رسیدم تعارفات را کنار گذاشتم و دعا را بستم و رفتم نشستم تا فیلم جومونگ را ببینم!! همینقدر ساده...

جومونگ اما تمام می‌شود. منم و کنترل و صداوسیمای فاخر ملی. شبکه‌ها را بالا و پایین می‌کنم. هر شبکه چند ثانیه مکث و مورد عنایت قرار دادن مدیریت و تعویض کانال. روی شبکه3 که مکث می‌کنم شور و حال مداح توجه‌ام را جلب می‌کند. چرا باید این قدر با شور و حال باشد؟ چرا این جماعت این شکلی‌اند؟ در همین اندیشه‌های کیس‌های جامعه شناسی هستم که معنی فرازها حواسم را پرت می‌کند شاید هم جمع. فرازهای آخر دعاست. جذاب است. تفکر برانگیز است. شاید تنها دلیل عدم خروجم از دین تا الان همین ویژگی‌اش است. اسلام برایش اهمیت دارد تفکر و تعقل و تشویق می‌کند بدین امر و یحتملا درون چیزی دارد که مانند برخی ادیان آسمانیِ نزول آمده که نه سقوط  کرده از تفکر نمی‌هراسد. 

فرازهای آخر کمی خوف داد. این حرف‌ها برای منی که اخیرا در خواب‌هایم چیزهای ترسناک می‌بینم مفهوم دیگری دارد. مسیر من چگونه است. مصیر من چگونه است...لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَکَ بَدَلاً ، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغىٰ عَنْکَ مُتَحَوِّلاً... اگر کج راهه باشد چه؟ تفکر که راه کج نیست. شک انحراف نیست. پس مصیر و مسیر صحیح است. دست آخری اما میان جدال دل و عقل دل پیروز می‌شود و حالم را بدست می‌گیرد. عقل اما گوشه‌ای نشسته و به فرازها می‌نگرد"وَأَنْتَ الَّذِى تَعَرَّفْتَ إِلَىَّ فِى کُلِّ شَىْءٍ فَرَأَیْتُکَ ظاهِراً فِى کُلِّ شَىْء"تا آینده را بدست بگیرد. 

 

 

چه کسی می‌داند فردا چه خواهد شد؟

هارب
۱۱ مرداد ۹۹ ، ۲۳:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سال 1394 اولین ورود من به وبلاگ و وبلاگ نویسی بود. با باب‌شدن شبکه‌های به اصطلاح اجتماعی روز به روز از این فضا دورتر شدم. حال که فهمیدم شبکه‌های اجتماعی تنها موجب دوری قلوب و اطلاع آشوب و من خیلی هستم خوب و... شده‌اند تصمیم گرفتم توبه کنم و بازگردم به همان حجره‌ی خلوت؛ دور از کثرت.

 

 

 

آخر سر این تنهایی کار دست‌مان می‌دهد!

 

تا جنون فاصله‌ای نیست... 

 

هارب
۱۰ مرداد ۹۹ ، ۰۱:۴۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر