وقتی در ۴۸ ساعت ۲۴ بار تماس تماس گرفتم و بیپاسخ ماندم
دوشنبه, ۲ مهر ۱۴۰۳، ۱۱:۵۵ ب.ظ
آخرین تشعشعات غروب مادر است.
امشب وقتی از تهران رسیدم پدر را کمی آرام کردم، بردمش بیرون، حرفهای دلاش را زد و من از درون باز ویران شدم اما بهظاهر ایستادم تا بیش از این نشکند.
بردار کوچک مریض شده و میل به غذا نمیبرد.
خودم اما یک کالبد بیجانم. مریض شدم. چنان از زنده بودنم به تنگ آمدم که شام به یک استکان چای بسنده کردم. قرص سرماخوردگی را نخوردم. قرصهای ضدافسردگیام را هم. امروز وینستون قرمز را دوباره شروع کردم. تب دارم.
۰۳/۰۷/۰۲
اندوه قدر یک کوه....
باورت میشه روز خاکسپاری مادرم برام مثل جشن بود؟
جشن ها....
جشن آزادیش از قفس تن
تو عاشقی
برای معشوقت زجر نمی خواهی...
خدا برات جبران می کنه این روزها رو