روزبه

حجره‌ی کافری مشوش و مشغول

روزبه

حجره‌ی کافری مشوش و مشغول

مختصات جنون‌نامه

روزبه

به‌جای سخن، رقم‌زدن
__________________________

مثل درد برخورد موج و صخره
مثل خستگی یوزپلنگ بعد از ناکامی
مثل غم سوختن مزرعه‌ی سبز
مثل خنکی شب‌های کویر
مثل زیبایی ستاره‌های درخشان
مثل شکوه کوه
__________________________

کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش

کـه دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
__________________________

مردم دوست داشتن

آخرین تشعشعات غروب مادر است.

امشب وقتی از تهران رسیدم پدر را کمی آرام کردم، بردمش بیرون، حرف‌های دل‌اش را زد و من از درون باز ویران شدم اما به‌ظاهر ایستادم تا بیش از این نشکند.

بردار کوچک مریض شده و میل به غذا نمی‌برد.

خودم اما یک کالبد بی‌جانم. مریض شدم. چنان از زنده بودنم به تنگ آمدم که شام به یک استکان چای بسنده کردم. قرص سرماخوردگی را نخوردم. قرص‌های ضدافسردگی‌ام را هم. امروز وینستون قرمز را دوباره شروع کردم. تب دارم.

۰۳/۰۷/۰۲ موافقین ۲ مخالفین ۰
هارب

نظرات  (۱)

اندوه قدر یک کوه....

باورت میشه روز خاکسپاری مادرم برام مثل جشن بود؟

جشن ها....

جشن آزادیش از قفس تن

تو عاشقی

برای معشوقت زجر نمی خواهی...

خدا برات جبران می کنه این روزها رو

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی