روزبه

حجره‌ی کافری مشوش و مشغول

روزبه

حجره‌ی کافری مشوش و مشغول

مختصات جنون‌نامه

روزبه

به‌جای سخن، رقم‌زدن
__________________________

مثل درد برخورد موج و صخره
مثل خستگی یوزپلنگ بعد از ناکامی
مثل غم سوختن مزرعه‌ی سبز
مثل خنکی شب‌های کویر
مثل زیبایی ستاره‌های درخشان
مثل شکوه کوه
__________________________

کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش

کـه دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
__________________________

مردم دوست داشتن

دروان طفولیت معده‌ی بسیار ضعیفی داشتم، اغلب شب‌ها معده درد، نمی‌دانم آن سال‌ها چند گرم قرص رانیتیدین بلیعدم. درد اصلی معده‌ام اما اینجا نبود، شدت درد آن‌جا بود که در ماه حداقل یک‌نوبت از صبح علی‌الطلوع بالا می‌آوردم. ماهانه یک روز معده‌ام هیچ چیزی -مطلقا هیچ چیزی- را تحمل نمی‌کرد حتی آب را. این برهه کلاس سوم ابتدایی بودم. از صبح تا ظهر بالا می‌آوردم، ظهری به ضرب و زور بهداری روستای‌مان کمی معده‌ام آرام می‌گرفت، سِرم خوراکی را تحمل می‌کرد و فردا روز هم غذا را.  فشار بالا آوردن آن سال‌ها را به کیفیت به‌خاطر دارم. سخت بود، جان‌کندن بود، گویی کل قوای تنم جمع می‌شد در مغزم، با هر اُق، مخم به لبه‌ی انفجار می‌رفت. مادرم سَرم را می‌گرفت، می‌گفت این‌طوری کم‌تر به مغزم فشار می‌آید. این مقدمه را نوشتم که بگویم وقتی می‌گویم هنگام نوشتن بالا می‌آورم مقصودم چیست، دقیقا چطور فشاری را تحمل می‌کنم.

دکتر عزیز!

من می‌دانم تغییر می‌کنم، زیست خودم و فیزیک خواندنم این موضوع را برایم اظهر من الشمس کرده اما عقب‌نشینی از موضعم به دلیل این‌که فردا روزی از تصمیمم برمی‌گردم-که احتمالش نیز کم نیست- کار معقولی نیست. دیراک نمی‌بایست به خیال این‌که روزی از موضع‌اش نسبت به مکانیک کوانتومی برگردد از دفاع و تلاش برای مکانیک کوانتومی دست می‌کشید. من فکر می‌کنم بسیاری از سرآمدان فیزیک و متافیزیک هنگام ارائه‌ی نظریه‌شان احتمال رد شدن نظرشان در آینده‌ی دور یا نزدیک را به‌خوبی می‌دانستند اما این باعث انحراف از مسیرشان نشد. بعد از پیامبر اسلام جامعه‌ی اسلامی به دست چه کسانی افتاد؟ آکادمی افلاطون بعد از مرگ وی به چه مسیری رفت؟ می‌خواهم بگویم مقصد مهم نیست، مقصد اصل نیست، چه کسی از فردا خبر دارد؟ من فکر می‌کنم اصل مسیر است، این‌که اکنون خالصانه و صادقانه‌ترین کار را انجام دهم، فردا چه خواهد شد؟ چه اهمیتی دارد؟2 cE=m منجر به مرگ آدم‌ها شد. موشک‌های آقای تهرانی‌مقدم روزی به جوانان این سرزمین اصابت کرد. نیت‌های خوب الزاما نتایج خوب به همراه ندارند، پس چرا ما خود را در آینده حبس کنیم؟ من نمی‌خواهم بگویم آینده‌نگر نباید بود، پرواضح است این کلام گزاف است اما هراس از آینده نباید موجب انحراف ما از راهی که فکر می‌کنیم صادقانه و خالصانه‌است گردد. من نمی‌فهمم این را که امروز فلان گرایش را نخوانم و بهمان را بخوانم چرا که فردا روزی به مشکل مالی برمی‌خورم. شاید بگویید من جوانم و نمی‌فهمم مشکل مالی یعنی چه، بچه‌ام و دورم از این واژه اما این‌گونه نیست، من در کلاس پایین در یک روستا به دنیا آمده و بزرگ شدم و با سلول سلول وجودم می‌فهمم مشکل مالی یعنی چه. من می‌فهمم... من می‌فهمم... و حال به آسانی از این رنج سخن می‌گویم زیرا دریافتم چقدر این رنج حقیر است! بله پس از سال‌ها دست و پنجه نرم کردن و زمین خورده شدن به این علت، حال این علت را حقیر می‌دانم. بسیار بسیار حقیر و نمی‌خواهم اجازه دهم این حقارت مرا به حقارت مجبوری در تصمیم‎گیری بیاندازد. من با جبر می‌جنگم حتی اگر شکستم حتمی باشد؛ چرا که این جنگ و جراحت برداشتن را به رفاه و آرامش اجباری حقیرانه را ترجیح می‌دهم. نه بندگی را می‌پذیرم نه خدایی بنده‌مابانه را.

اکنون که این رقعه را می‌نویسم به جمع‌بندی در انتخاب گرایش نرسیدم، به سرهم‌بندی نیز، حتی گرایش‌های ذرات و کیهان را به فناوری‌ کوانتومی برتری نمی‌یابم، علت این خروشم نه راهنمایی دلسوزانه‌ی شما که نحوه‌ی استدلال شماست. شاید در آینده به این رسیدم که فناوری کوانتومی خوب است اما باز هم با فرمایشات شما مشکل دارم.

در دنیای امروز که 7میلیارد و خورده‌ای گوسفند موحد تنها پول را می‌پرستند من خودم را در جریانی نمی‌اندازم با این استدلال که آن جریان پرتراکم است. من حرف حضرت‌عالی را می‌فهمم، می‌فهمم که برای کار علمی نیاز به این پول لعنتی دارم، می‌فهمم آفیس می‌خواهم، دانشجو می‌خواهم، آزمایشگاه می‌خواهم و الخ اما که چه؟ با این سبک بازی در انتهای خط چه چیزی را می‌جویم؟ غایت برای من چه خواهد بود؟ اگر بناست بخاطر هدفم از ارزش‌های خودم کوتاه آیم دیگر چه فرقی با قوم یهود دارم؟ با قومی که شب‌ها برای تفریح کتاب‌شان را می‌خواندم و به حماقت‌شان می‌خندیدم؟ جدی من نیز همین‌قدر خنده‌دار و ترحم‌برانگیزم؟ اگر نمی‌توانم از این زمین‌های بازی از پیش تعریف شده خودم را بیرون بکشم و بازی خودم را در زمین خودم نکنم چه بسا بهتر عدم باشم.

پ،ن: در نهایت البته من مریضم، چرا که این‌همه کلمه می‌نویسم اما برای استاد ایمیل نمی‌کنم.

هارب
۱۰ شهریور ۰۱ ، ۲۳:۲۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

یک عالمه درس باید فراگیرم. یک عالمه چیز باید یادبگیرم. یک عالمه کتاب باید بخوانم. یک عالمه کورس باید ببینم. یک عالمه مسئله باید حل کنم. یک عالمه... یک عالمه... و وقت؟ اوه بوی!

آه من قلّه الزّاد و طول الطّریق و بعد السّفر و...

هارب
۱۰ شهریور ۰۱ ، ۱۰:۵۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

دیروز یک گیت کوانتومی شبیه سازی کردیم. هیجان‌انگیز بود. امروز قرار است گیت دیگری را کار کنیم، دلم می‌خواهد قبل از کارگاه معادلات را حل کنم و شبیه‌سازی را انجام دهم. در ۴ روز پایتون یادگرفتم، مدار منطقی، کمی کوانتوم پیشرفته، گیت کوانتومی و... چقدر نیازمند این فضا بودم، این شتاب، این حرکت، این باور، این صمیمیت. ظهری از دانشکده می‌رفتم به مقصد رستوران. داشتم با تلفن حرف می‌زدم، امیرحسین کتاب جدیدی را که نوشته بود را برایم می‌خواند. من نیز با کلمه به کلمه‌اش کیف می‌کردم و می‌خندیدم :))) بیرون دانشکده مشغول حرف‌زدن با مادرم بودم که دیدم دکتر رنجبر و بچه‌های پروژه‌اش ۱۰ متر جلوتر می‌روند سمت رستوران. دکتر یک لحظه برگشت و نمی‌دانم به بچه‌ها چه گفت و ایستادند. سمت من نگاه می‌کردند، گیج شدم که چه شده سرم را برگرداندم که ببینم پشتم چیست که آنان را متوقف کرده، چیزی نبود. رسیدم بهشان و فهمیدم منتظر من متوقف شدند. اولین بار بود که یک استاد منتظرم بود =))))) 

چند روز پیش با دکتر جعفری درباره‌ی پروژه‌ی کارشناسی صحبت کردم که قبول می‌کند یا نه. با خجالت گفتم: من در دانشگاه خوبی نیستم. با لبخند گفت: دانشگاه‌تون برای ما مهم نیست، مهم خودتونید.

چنان ظرف این یک هفته با اساتید این دانشگاه صمیمی شدم که گویی چند سال است دانشجوی‌شانم.

هارب
۰۵ شهریور ۰۱ ، ۰۰:۳۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

من هایزنبرگ نیستم که بور به کوهنوردی دعوتم کند. نمی‌خوام هم هایزنبرگ باشم. البته که من با بور، هیچ‌وقت کوه را نپیمودم، اما توفیق این را داشتم که با دکتر جعفری دور میدان نقش جهان را بپیمایم. در کنارش راه بروم و مرا دوست خود بداند. از جهان بگوییم، از فیزیک بگوییم، از سرن خاطره تعریف کند، از فلسفه و مذهب و عرفان و چِه و چِه و به و به و به! 

دکتر جعفری برایم جذاب است؛ نه برای این‌که ذرات‌کار است، نه برای این‌که در سطح اول مدیریتی سرن است، نه برای این‌که در CMS کار کرده، دکتر جعفری جذاب است چون خالصانه و صادقانه حرکت می‌کند. 

هارب
۰۳ شهریور ۰۱ ، ۰۱:۵۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

از پله‌های عالی‌قاپو بالا می‌رفتیم. 

- شما بسیار باهوش هستی.

- من؟ نه بابا استاد. کجا.

- و بشدت کنجکاو. دوست داری همه چیز رو تجربه کنی.

- شمام دست کمی از من نداریدا. در واقع درس پس می‌دیم استاد.

دکتر رنجبر تجربی‌کار است در حوزه‌ی ماده‌چگال. بشدت تیزهوش و بااراده. هنگام ترک نقش جهان دکتر احمدوند دکوریی که خریده بود را نشان‌مان داد. یک گوی و پایه‌ از جنس نمک. استاد جعفری پرسید: حالا تستش کردید؟ واقعا نمکه؟

- نمی‌دونم. نخوردم.

بی‌درنگ دکتر رنجبر گوی را گرفت و زبان زد:"نمکه!"

یک اکسپریمنتالیست واقعی!

ظهری، وقت گفت‌وگوی آزاد دکتر رنجبر حرفی با این مضمون که علم و پژوهش‌های علمی جهت‌دهی شدند بیان داشت. آخ! CPUام 90% مشغول! داغ داغ. 

شباهنگام، کنار پل جادویی خواجو رفتم کنارش و به سرعت پرسیدم: "من نمی‌خوام تو این زمین بازی باشم. می‌خوام بازی خودم رو کنم."

مسئله بسیار سخت و پیچیده است. سخت‌تر از حل کردن معادله‌ی شرودینگر برای آن مجموعه‌ی یون و الکترون که دکتر هاشمی‌فر می‌گفت. من نمی‌خواهم ابژه باشم. نمی‌خواهم بنده باشم، نمی‌خواهم خدا باشم نیز، خدایی که متعلقا نوکر است. من نمی‌خواهم در زمین این جنگ احمقانه، حقارت‌بار و جبرمآبانه بجنگم. نمی‌خواهم!

حرف‌های دکتر اما حاکی از این بود که گریزی نیست. لااقل برداشت من این بود. 

اکنون نمی‌دانم... آیا وقت آن است که از اسب پیاده شوم، شمشیرم را به گوشه‌ای بیفکنم... و تمام؟
 

هارب
۰۳ شهریور ۰۱ ، ۰۱:۴۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

چند هفته پیش وقتی که مثل همیشه تو دانشکده علوم پلاس بودم رفتم سمت اتاق نیمه‌باز تا کتاب را پس دهم. از دکترموسوی یکی از کتاب‌های آقای گلشنی را قرضیده بودم. پس دادم و مثل همیشه با سرگشتگی راهروی نیمه‌تاریک گروه فیزیک را طی می‌کردم که یکهو ایستادم. نه نمی‌شد، نمی‌توانستم. باید برمی‌گشتم. برگشتم. تق تق. کنار در ایستادم:

- استاد شما خودتون به واقعیت معتقدید؟

...

خندید و گفت:

- بیا تو.

...

این سوال از آن سوال‌هایی‌ست که تحملش واقعا سخت است. این‌که در دردمندترین حالت ممکنی اما به واقعیت معتقد نیستی نه تنها درد را تسکین نمی‌دهد که درد را دو چندان می‌کند؛ تحمل دردِ هیچ برای هیچ. راستش من هیچ‌گاه پاسخ دقیقی برای این سوال نیافتم. حتی نزدیک هم نشدم. حتی آکادمیک‌ترین فیزیک‌پیشه‌ی دانشکده هم با خدا و پیغمبر جواب این سوالم را داد. دوست دارم یک پیراهن بپوشم که رویش نوشته باشد:"شما استاد فیزیک من هستید و من برای پاسخ علمی به شما مراجعه کردم، این‌جا قم است و آخوند زیاد". طبیب سخنی شبیه بوعلی گفت. خب مرا در آتش بیاندازید، ناخون‌هایم را بکشید، الکتریسیته به تنم وصل کنید، که چه؟ دنبال اعترافید؟ برای فرار از درد نمی‌توان به مهملات ایمان آورد. گیرم وسط آتش بگویم غلط کردم، خب من که می‌دانم ته وجودم حتی همان هنگام سوختن، کسی آواز می‌خواند، آوازی رها، بی‌میل و بریده که واقعیت کو؟

هارب
۲۷ مرداد ۰۱ ، ۰۰:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

ظهری از دانشکده به خوابگاه بر می‌گشتم. خراب خراب. ایمیلم را در مسیر چک کردم. خواندم و خواندم تا رسیدم به این جمله: 

"جماعت غریبی هستیم ما... تشنه‌ایم و آب نیست..."

همان آن‌جا، دقیقا همان‌جا، در بلوار اصلی، در خیابان، زیر آفتاب سوزان، نشستم روی زمین و گریستم. نمی‌دانم چقدر گذشت که بلند شدم و زیر لب آهنگ‌های فرهاد را زمزمه‌کنان، به راهم ادامه دادم.

غروب غذا را گذاشتم روی گاز. ناهار نخورده بودم، صبحانه هم، ایضا دیشب شام. گاز را روشن کردم و از آشپزخانه آمدم بیرون. در سالن خوابگاه راه رفتم و رسیدم به حفره‌ی بزرگ وسط سالن. طبقه‌ی هم‌کف از این‌جا-طبقه‌ی سوم- کاملا واضح است. با خودم گفتم چه دلیلی دارم که هم‌اکنون خودم را از این بالا پرت نکنم پایین؟ فکر کردم، دلیلی نیافتم. هیچ دلیلی برای سقوط نکردن نیافتم. برگشتم غذا را دم گذاشتم، پمادی را که دکتر برای جوش‌هایم نوشته بود را به صورتم مالیدم و نشستم به خواندن کوانتوم.

هارب
۲۳ مرداد ۰۱ ، ۱۹:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

کاش این‌قدر آدم‌ها برایم پررنگ نبودند. می‌توانستم یک پاک‌کن بردارم و آن‌ها را اگر نمی‌توانم کامل پاک‌کنم لااقل کم‌رنگ‌شان می‌کردم. شده از شدت رنج و درد آدمی از او فرار کردم! له می‌شدم گویی. که البته فرارهای من همواره منجر به شکستند. کاهش لااقل می‌توانستم حرف‌های درون مغزم را بزنم؛ روشن، واضح، ساده. کاش وقت حرف زدن این‌قدر برای رساندن مقصودم دور خودم نپیچم تا جایی که به وقت شرح حال دادن به پزشک، پزشک هم از پیچیدگی کلامم لب به سخن گشاید. کاش لااقل سخن گفتن با رفقایم برایم جان‌کندن نداشت. مجبور نمی‌شدم پشت مسخرگی و خنده‌ها بگریزم و به حاشیه بکوبم. کاش می‌توانستم از فاطمه بابت دعوت نشدن به عقدش گله کنم، اما نمی‌توانم. باز مثل هربار که از هرکس دل‌گیر بودم هنگام دیدنش خواهم خندید و او را در آغوش خواهم کشید. کاش می‌توانستم به امیررضا بگویم چقدر بابت کم بودنش ناراحتم. کاش می‌توانستم به او بفهمانم تنها انسان روی زمین است که کنارش مرز نمی‌بینم. کاش می‌توانستم به رنجبرپور بگویم رفتار ناصادقانه‌شان چقدر دردناک است. کاش می‌توانستم مرضیه‌خانم را به یک خنده‌ی واقعی مهمان کنم. کاش می‌توانستم این پست را منتشر کنم و در آینده نیز هیچ زمان آرشیوش نکنم. شود آیا؟

هارب
۲۱ مرداد ۰۱ ، ۱۸:۵۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

برای لحظاتی که عشق در رگ‌ها می‌خروشد

برای لحظاتی که محبت از تکه تکه‌ی وجود چکه می‌کند

برای لحظاتی که دو هم‌نفس در تعلق یکدیگر زلال می‌شوند

برای لحظاتی که شراره‌ی رنج استخوان‌ها را می‌سوزاند

برای لحظاتی که غم، به عظمت آسمان شب، روی صدر می‌نشیند

برای لحظاتی که غربت، مانند ترک خانه‌ی مادربزرگ برای همیشه، گلوی‌مان را می‌شکافد

و برای تک تک لحظاتی که ما واژه کم آوردیم و در وصف عاجز ماندیم

ما به تو مدیونیم آقای سایه!

بابت خلق جملاتی که اگر نبودند سخن‌مان در سینه به خاک می‌رفت

ما به تو مدیونیم

و به وسعت احساس درون کلماتت از تو ممنونیم

 

هارب
۲۰ مرداد ۰۱ ، ۰۰:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

"من می‌خوام طبیعت رو بفهمم... من اون چیزی که می‌بینم...دکتر گلشنی یه مثالی که می‌زد... مثلا یک خودکار رو بردارید از اون‌ور نور بتابونید، این‌جا(روی دیوار) یک خط می‌بینید، گوشی منم از اون‌ور نور بتابونید باز یک خط می‌بینید، حالا اگه یه کتاب رو هم ور داری اینم باز یک خط می‌بینی... اینو(سایه‌ی روی دیوار) می‌بینه، من از این(سایه) می‌خوام به این برسم(جسم)"

ترم پیش یک روز غروب با استادفاضل کلی راه رفتیم و حرف زدیم، اتمسفر بقدری دلچسب بود که لحظه به لحظه‌ی پیاده‌روی شبیه فیلم‌ها بود. در خلال گفت‌وگو من گفتم:"احساس می‌کنم ما سایه‌ای از حقیقت رو می‌بینیم". بعد البته سریع اصلاح کردم:"البته این حرفم خیلی خوش‌بینانه است، اگر حقیقتی باشه." دکتر سرش را تکان داد، برداشت من این بود که با حرفم موافق است؛ اگر حقیقتی باشه.

برای من زدن علیت زمانی جذاب بود، استاد با کنار گذاشتن واقعیت، دکتر با کنار گذاشتن کوانتوم استاندارد! من نیز البته فکر می‌کنم مکانیک کوانتوم این‌چنین نخواهد ماند اما این‌که تا کجا باید زد... آخ نمی‌دانم! آخ که چقدر هیچ نمی‌دانم! آخ و آخ، دلم می‌خواهد فریاد بزنم، از این میزان جهلم فریاد بزنم!!

هارب
۱۸ مرداد ۰۱ ، ۲۳:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر