صبحگاه، به ساعت 4 حرفهایمان کشید. صحبت از زخمها خود شرارهای مضاف بود. پسِ حرفهایمان رفتم زمین چمن و با تمام توان دویدم و گریستم. رز قانعام کرد که نباید ارتباطم با دوستانم بگسلد. تا ساعت 8 صبح کلهی داغم را اینور آنور کردم و 16 با تنی خسته از خواب برخواستم. بیدرنگ به دوستِ فیلسوفِ اخلاق زنگ میزنم. 17:45 به کافهسمنان میرسم. حرف میزنیم. از احوال و روزهایمان، از تن خستهمان، روح رنجورمان. موقع بازگشت به رسم نانوشتهی همیشگی دست پر بدرقهام میکند. قدم به خیابان که میگذارم نم باران روی صورتم را حس میکنم، آسمان زیباست، احساس آن سکانس طلایی انیمیشن Soul را دارم وقتی بیستودو روی پله نشسته بود. به خوابگاه که میرسم عود هدیهی دوست را در جاعودی هدیهی دوست میگذارم. قرص قبل غذا را میخورم. شامم را گرم میکنم. آبرسان به پوستم میزنم و در آینههای دستشویی خودم را بیش از همیشه زیبا میبینم. خوشا به حال دل کسانی که شعر سهراب را زیستند:
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
خوشا به حالِ دلِ من.
زمینه آلبوم Ten Summoner's Tales